|
|
|
انتظار دلنوشته ای برای آقا
|
یک روز، مرحوم آیت الله میرزا احمد مجتهدی تهرانی که خدا ایشان را غریق رحمت واسعه ی خویش نماید ؛ با حالی خاص به بیان یک روایتی پرداختند که احساس کردم جگرم جلا و صفا پیدا کرد .ایشان فرمودند :روزی فردی آمد خدمت امام معصوم ( امام باقر و یا امام صادق علیهما السلام که تردید از بنده می باشد ) و به ایشان عرض کرد : اگر روزی یکی از دوستان شما گناهی کند ، عاقبتش چگونه خواهد بود ؟ امام در پاسخ به وی فرمودند : خداوند به او یک بیماری عطا می نماید تا سختی های آن بیماری کفاره ی گناهانش شود. آن مرد دو مرتبه پرسید : اگر مریض نشد چه ؟ امام مجدد فرمودند : خداوند به او همسایه ای بد می دهد تا اورا اذیت نماید و این اذیت و آزار همسایه ، کفاره ی گناهانش شود . آن مرد گفت : اگر همسایه ی بد نصیبش نشد چه ؟ امام فرمودند : خداوند به او دوست بدی می هد تا وی را اذیت نماید و آزار آن دوست بد ، کفاره ی گناهان دوست ما باشد . آن مرد گفت : اگر دوست بد هم نصیبش نشد چه ؟! امام فرمودند : خداوند همسر بدی به او میدهد تا آزار های آن همسر بد ، کفاره ی گناهانش شود . آن مرد گفت :اگر همسر بد هم نصیبش نشد چه ؟ امام فرمودند : خداوند قبل از مرگ به او توفیق توبه عنایت می فرماید . بازهم آن مرد از روی عنادی که داشت گفت : و اگر نتوانست قبل از مرگ توبه کند چه ؟ امام فرمودند:به کوری چشم تو ! ما او را شفاعت خواهیم کرد [ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 11:52 AM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
[ یکشنبه 28 اسفند1390 ] [ 11:24 AM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
به شیعیان ما بگویید که خدا را به حق عمه ام زینب(س) قسم دهند که فرج مرا نزدیک کند.
سلام ببخشید دیر به دیر سر میزنم چند وقتی واقعا سرم شلوغ شده!! نزدیک اربعینه التماس دعای فراوون ازهمه عاشقای آقا! [ پنجشنبه 22 دی1390 ] [ 11:42 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
زمین تشنه ست...باید شیر باران را بپیچانی
بپیچی مثل یک رود و بیابان را بپیچانی در این دریا فقط باد مخالف می وزد آقا! بیا ای باخدا! باید که سکان رابپیچانی تماشاکن که پیچ دست ظالم هرزگردیده بیا باید که دست هرز ایشان رابپیچانی صدای عربده پیچیده در این کوچه ها هرشب تو باید پیچ این ضبط رجز خوان را بپیچانی بیایی مثل یک آقا معلم...مهربان...خوشرو زروی لطف گاهی گوش انسان را بپیچانی نه بدقولی که خیل عاشقان را قال بگذاری نه بد عهدی که وعده آنان را بپیچانی! محسن رضوانی [ یکشنبه 26 تیر1390 ] [ 2:13 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
اين همان قائم است ابوغانم خادم ، روايت کرده که وقتي امام زمان (عج) متولد گرديد ، پدر بزرگوارش نام او را محمد (ص) گذارد و در روز سوم ، او را به اصحاب خود نشان داد و فرمود : «بعد از من ، اين کودک امام شما و جانشين من خواهد بود . اين همان قائم است که مردم براي ظهور او انتظارها مي کشند و وقتي که دنيا پر از ظلم و بي عدالتي شود ، ظاهر مي گردد و جهان را پر از عدل مي کند».آقاي کوچک نصر ، خادم امام هادي (ع) مي گويد وقتي امام زمان (عج) متولد شد ، تمام اهل خانه به پرستاري از او پرداختند . به من گفتند که هر روز مقداري مغز استخوان با گوشت بخرم ، و مي گفتند که اين آقاي کوچک ماست. (4)کودک داخل اتاق يعقوب بن منقوش (منقوس) مي گويد خدمت امام حسن عکسري (ع) رسيدم . او روي سکويي در داخل خانه نشسته بود . در سمت راست او اتاقي بود که پرده اي بر آن انداخته بودند. من به امام (ع) گفتم : «آقاي من ، جانشين شما کيست ؟». حضرت فرمود: «پرده را بالا بزن». پرده را بالا زدم ، کودکي حدود هشت يا ده ساله (5) از اتاق خارج شد ، که بسيار زيبا بود. آن کودک رفت و در بغل امام حسن عسکري (ع) نشست . حضرت فرمود : «اين صاحب خانه شماست ». سپس آن کودک ايستاد و امام (ع) به او فرمود : «پسرم به داخل اتاق برو تا وقت معلوم (وقت ظهور) ». کودک داخل اتاق شد و من او را نگاه مي کردم . بعد امام حسن عسکري (ع) به من فرمود : «اي يعقوب ، ببين داخل اتاق چه کسي است ؟». من داخل شدم ، ولي کسي را نديدم . (6)کودک زير پارچه مردي از اهل فارس به قصد تشرف و خدمتگزاري ، خدمت امام حسن عسکري (ع) رفت . حضرت هم به او اجازه داد که وارد خانه شود و همان جا بماند. آن مرد مي گويد من در خانه ي امام بودم و به همراه خدمتگزاران حضرت ، از بازار براي خانه حضرت چيز مي خريدم و حضرت به من دستور داده بود که هر وقت زنان در خانه نبودند ، بودن اجازه وارد شو. روزي بدون اجازه وارد خانه شدم ، که يک مرتبه حضرت صدا زد : «حرکت مکن و در جاي خود باش». جرأت نداشتم که برگردم يا وارد شوم . بعد از مدتي ، خدمتکاري آمد چيزي در دست داشت و در پارچه اي پيچيده بود و به من گفت : «وارد شو». وارد شدم . آنگاه حضرت ، آن خدمتکار را صدا زده و فرمود : «بيا و از روي آنچه در دست داري ، پرده بردار ». وقتي که روي از او باز کرد ، کودکي را ديدم که صورتش مي درخشيد و حدود دو ساله به نظر مي رسيد. حضرت فرمود : «اين است صاحب شما». آنگاه به آن خدمتکار دستور فرمود که او را ببر. ديگر آن کودک را نديدم ، تا پس از شهادت امام حسن عسکري (ع) (7)سه نشانه شيخ صدوق به سند معتبر از ابولاديان ، روايت کرده که مي گويد من خدمتگزار حضرت امام حسن عسکري (ع) بودم و نامه هاي آن جناب را به شهرها مي بردم . روزي در زمان بيماري آن حضرت ، که بر اثر آن رحلت فرمودند ، مرا طلبيد و چند نامه به مدائن نوشت و فرمود : «بعد از پانزده روز به سامرا بازخواهي گشت و صداي شيون از خانه ي من خواهي شنيد و مرا در آن وقت ، غسل مي دهند». گفتم : «اي آقا! وقتي اين اتفاق افتاد ، امامت با کيست ؟ فرمود : «هر که جواب نامه ي مرا از تو طلب کند ، او امام بعد از من است ». گفتم : علامتي ديگر بفرما؟ فرمود : «هر که بر من نماز بخواند ، جانشين من خواهد بود». گفتم : «ديگر؟» گفت : «هر که بگويد در هميان چه چيز است ، او امام شماست».ابوالاديان مي گويد جلال حضرت ، مانع از آن شد که بپرسم کدام هميان . پس آن نامه ها را به اهل مدائن رسانيدم و جوابها را گرفته ، برگشتم . چنانچه فرموده بود ، روز پانزدهم داخل سامرا شدم . صداي نوحه و شيون از منزل منور آن امام مطهر بلند شده بود. چون به در خانه آمدم ، جعفر (برادر امام) را ديدم که بر در خانه نشسته و شيعيان گرد او آمده اند و به او براي وفات برادرش تسليت مي گويند و براي امامت به او تبريک مي گويند. پس جلو رفتم و تسليت و تبريک گفتم؛ ولي او هيچ سئوالي از من نکرد. در اين حال ، عقيه ي خادم بيرون آمد و به جعفر گفت : «برادر تو را کفن کرده اند ، بيا و بر او نماز بخوان » . جعفر برخاست و شيعيان با او همراه شدند . چون به حياط خانه رسيديم ، ديديم که حضرت امام حسن عسکري (ع) را کفن کرده و بر روي تابوت گذاشته اند . جعفر ايستاد تا بر برادر خود نماز بخواند ، هنگامي که خواست تکبير بگويد ، طفلي گندمگون با مويي پيچيده و دنداني مانند پاره ي ما بيرون آمد و عباي جعفر را کشيد و گفت : «اي عمو ، عقب بايست که من نماز بر پدر خود از تو سزاوارترم». جعفر عقب ايستاد و رنگش پريد . آن کودک جلو ايستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز خواند و آن جناب را در کنار امام هادي (ع) دفن کرد. بعد متوجه من شد و گفت : «جواب نامه را که با توست بده». جواب نامه را دادم و با خود گفتم که دو نشان از آن نشانها که حضرت امام حسن عسکري (ع) فرموده بود ، ظاهر شد و يک علامت ديگر مانده بيرون آمدم پس حاجز وشا براي آنکه حجت بر جعفر تمام کند که او امام نيست ، گفت : «اين طفل چه کسي بود؟» . جعفر گفت :«والله من او را هرگز نديده بودم و نمي شناختم ». در اين حال جماعتي از اهل قم آمده بودند و از احوال حضرت امام حسن عسکري (ع) سئوال مي کردند. چون دانستند که وفات يافته ، پرسيد : «امامت با کيست ؟» مردم به سوي جعفر اشاره کردند . پس نزديک رفتند و تسليت و تبريک گفتند و بعد گفتند : «با ما نامه و مالي چند است ، بگو که نامه ها از چه جماعتي است و مالها چه مقدار است ، تا به تو تسليم کنيم». جعفر برخاست و گفت : «مردم از ما علم غيب مي خواهند». در آن حال ، عقيه ي خادم از جانب امام زمان (عج) آمد و گفت : «با شما نامه ي فلان شخص و فلان و فلان است و همياني هست که در آن هزار اشرفي است ، و در آن ميان ، ده اشرفي هست که با طلا آن را روکش کرده اند». آنها نامه ها و مالها را تسليم کردند و گفتند : «هر که تو را فرستاده که اين نامه ها و مالها را بگيري ، او امام زمان است ». آنگاه من فهميدم که مراد امام حسن عسکري (ع) همين هميان بود. (8). کودک در سجده ابوسهل نوبختي مي گويد خدمت امام حسن عسکري (ع) رسيدم در هنگام بيماري حضرت ، که به همان بيماري از دنيا رحلت فرمود. در نزد آن حضرت بودم که به خادم خود فرمود : «اي عقيه ، براي من آب جوشانيده و دارو بياور». پس جوشانيد و صيقل ، مادر حضرت حجه (عج) ، آن را براي امام حسن (ع) آورد. همين که پيمانه را به دست آن جناب داد و خواست بياشامد ، دست مبارکش لرزيد و قدح به دندانهاي نازنينش خورد.پيمانه را پايين گذاشت و به عقيه فرمود : «داخل اين اتاق مي شوي ، کودکي در حال سجده مي بيني ، او را نزد من بياور». ابوسهل مي گويد که عقيه گفت : من براي پيدا کردن آن طفل داخل شدم . ناگاه به نظرم به کودکي افتاد که سر به سجده نهاده بود و انگشت سبابه خود را به سوي آسمان بلند کرده بود. بر آن جناب سلام کردم . نماز خود را مختصر کرد و چون تمام کرد ، عرض کردم : مولاي من مي فرمايد شما نزد وي برويد». در اين هنگام ، مادرش صيقل آمد و دستش را گرفت و او را به نزد پدرش امام حسن (ع) برد. ابوسهل مي گويد چون آن کودک به خدمت امام حسن (ع) رسيد ، سلام کرد و من به او نگاه کردم . ديدم که رنگ مبارکش روشن است و موي سرش پيچيده است و بين دندانهايش فاصله است . همين که امام حسن (ع) نگاهش به کودکش افتاد ، گريست و فرمود : «اي سيد اهل بيت ! مرا آب بده ، همانا من به سوي پروردگار خود مي روم .» آن آقازاده آن پيمانه آب جوشانيده را با دارو به دست خويش گرفت و پدر را سيراب کرد . چون امام حسن عسکري (ع) آب را آشاميد ، فرمود : «مرا براي نماز مهيا کنيد». پس در کنار آن حضرت دستمالي افکندند و آن کودک پدر خود را يک مرتبه وضو داد و بر سر و قدمهاي او مسح کشيد ، پس امام حسن عسکري (ع) به وي فرمود : «بشارت باد تو را اي پسرک من ، تويي مهدي و حجت خدا بر روي زمين ، و تويي پسر من و منم پدر تو ، تويي محمد بن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن ابي طالب (ع) ، پدر تو رسول خدا (ص) است و تويي خاتم ائمه طاهرين و بشارت داد به تو رسول خدا (ص) و نام و کنيه داد تو را ، و اين عهدي است به من از پدرم و از پدرهاي پاک تو ». آنگاه امام حسن عسکري (ع) در همان وقت وفات کرد . ( [ شنبه 20 فروردین1390 ] [ 11:30 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
هوا تاریک شده بود. همهی افراد قافله نگران بودند. یکی گفت: حالا چه کنیم؟ اگر از مدینه و مکه بازگشتیم، جواب زن و بچهاش را چه دهیم؟ یکی دیگر گفت: اگر ما تند نمیرفتیم، سید احمد عقب نمیماند. دیگری گفت: اگر سید گرفتار راهزنهای جاده نشده باشد، حتماً تا الان گرگهای گرسنه حسابش را رسیدهاند. کاروان برای نماز صبح ایستاد. همگی وضو گرفتند و نماز را به جماعت خواندند. بعد از اتمام نماز، ناگهان صدای نالهای بلند شد. چشمها به سوی صاحب ناله خیره گشت. همه تعجب کرده بودند! سید احمد!؟ آن هم در این موقع که کاروان چند کیلومتر از او دور شده بود! این غیر ممکن بود! اما واقعیت داشت! همگی دور سید حلقه زدند و از او خواستند تا شرح ماجرا را بگوید. او آرام آرام شروع به سخن نمود: وقتی بارش برف، شدید شد من از قافله عقب ماندم. هر کاری میکردم که اسب را تند برانم نمیتوانستم. لحظه به لحظه فاصلهی من با شما بیشتر میشد تا جایی که دیگر هیچ یک از شما را نمیدیدم. حیرت زده و درمانده شده بودم. وحشت سراسر وجودم را در بر گرفته بود. هیچ راهی برایم باقی نمانده بود. شروع کردم با خدا حرف زدن. به پیامبر متوسل شدم و گفتم: «آقا زائرت را نا امید مکن» بعد یادم آمد که اگر گم شدگان میخواهند امام زمان را به یاری بخوانند، او را با لقب « ابا صالح » صدا بزنند. امام زمانم را صدا زدم. با او درد و دل کردم. با لقب ابا صالح اشک از گونههایم جاری میشد. از جا برخاستم و کمی به جلو حرکت کردم. به اطراف نگاهی انداختم. ناگهان باغی در جلویم ظاهر شد. با خود گفتم: «شاید در این باغ باغبان یا سرایداری باشد تا بتوانم شب را در آنجا پناه ببرم» با خوشحالی وارد باغ شدم. مردی را دیدم که بیل در دست گرفته بود و آرام به شاخههای درخت میزد. چهرهی گشاده و چشمان نافذش اضطرابم را شست، آرامشی عجیب سراسر وجودم را در بر گرفت. سلام کرد. پرسید: «این جا چه میکنی؟» بی اختیار به گریه افتادم: «میترسیدم در این بیابان بلایی به سرم بیایید، تو را به خدا کمکم کنید.» با اطمینان پاسخ داد: «این که چارهاش آسان است. نماز شب بخوان تا راه را پیدا کنی.» ابتدا فکر کردم شوخی میکند، اما جدّیت از کلام و صورتش میبارید. او طوری صحبت میکرد که جای چون و چرا باقی نمیگذاشت. سجدهی خود را پهن کردم و شروع به خواندن نماز شب کردم. اصلاً احساس غربت و تنهایی نمیکردم. احساس میکردم که در جایی بهتر از خانهی خود قرار دارم. وقتی نمازم به پایان رسید باغبان نزدیک آمد و آهسته گفت: «حالا جامعه بخوان» شگفت زده پرسیدم: «جامعه!؟» پاسخ داد: «زیارت جامعه، مگر نمیخواستی به دوستانت برسی؟» پوزخندی زدم و گفتم: «زیارت جامعه چه ربطی به پیدا کردن قافله دارد؟ زیارت جامعه را باید کنار صحن و سرای امامان خواند!» به یاد فضای روحانی این زیارت افتادم. دلم هوای زیارت کرده بود اما فقط چند جملهی اول آن را حفظ بودم. شروع به خواندن ابتدای زیارت کردم: « السّلام عَلَیْکُم یا اَهل البَیتِ النّبوه و موضع الرسالة...» باغبان گفت: «علیک السلام» زیارت را ادامه دادم: «السلام علی ائمه المهدی و مصابیح الدجی...» دوباره باغبان جواب سلامم را داد. از کارش تعجب کرده بودم اما جای گفت و گویش نبود چرا که با گفتن هر جمله از زیارت جملهی بعد به زبانم میآمد. زیارت جامعه با اشک و آه به پایان رسید. باغبان جلو آمد و گفت: «حالا عاشورا را بخوان که دیگر دارد کارت درست میشود» من زیارت عاشو را را حفظ نبودم. با خود گفتم: «حالا که توانستم زیارت جامعه را به این بلندی بخوانم شاید بتوانم زیارت عاشورا را هم بخوانم» رو به قبله ایستادم و شروع کردم: «السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیک یا بن رسول الله...» دوباره آن نیروی قبلی به سراغم آمده بود. با خواندن هر خط خط دیگر به یادم میآمد. هنگام خواندن این زیارت باغبان به شدت گریه میکرد و شانههایش به شدت میلرزید. زیارت عاشورا هم به پایان رسید. باغبان افسار الاغی را بر دست گرفت و جلو آمد. رو به من کرد و گفت: « بلند شو، میخواهم تو را به قافلهات برسانم» خندهام گرفت و گفتم: «دو تایی با یک الاغ؟ حتماً خیلی هم زود میرسیم» چارهای نبود. سوار شدم. به سراغ اسب رفتیم. افسارش را کشیدم که به دنبال ما بیاید. اما اسب از جایش تکان نمیخورد. دوباره تلاش کردم، اما فایدهای نداشت. باغبان افسار اسب را از من گرفت. اسب بدون هیچ مقاومتی از جای خود حرکت کرد. به راه خود ادامه دادیم. باغبان پرسید: «چرا نماز شب را به فراموشی سپردهاید؟ چرا زیارت جامعه را نمیخوانید؟ چرا عاشورا را ترک کردهاید؟» من سخنی برای گفتن نداشتم و فقط گوش میدادم. با خود میگفتم: «اهالی این منطقه ترکی صحبت میکنند و مذهب آنها هم مسیحی است پس چگونه این مرد به خوبی فارسی حرف میزند و مذهبش هم با ما یکی است.» حسابی گیج شده بودم. لحظاتی بعد باغبان به صدا در آمد: «این هم از دوستانت نگاه کن دارند نماز صبحشان را میخوانند» خدای من! چه میدیدم، چگونه ممکن بود؟! ما که هنوز راهی نیامده بودیم! باور کردنی نبود اماا چشمهایم درست میدید! با خوشحالی از الاغ پایین پریدم. سوار اسب خودم شدم. لگدی به آن زدم تا به راه بیفتد. اما اسب از جایش تکان نمیخورد. باغبان جلو آمد و دستش را روی اسب گذاشت. اسب آرام به راه افتاد. در حین حرکت همهی حوادث را در ذهنم مرور کردم. آنچه در باغ گذشته بود و آنچه بیرون باغ اتفاق افتاده بود، از ذهن گذراندم. نه، چنین چیزی باور نکردنی است! غیر ممکن است! چرا من از آن همه نشانه به راحتی گذشتم؟ نکند او خودش باشد؟! قلبم به تپش افتاد. هیجان وجودم را فرا گرفته بود. بدنم میلرزید. ترسیدم برگردم و او را نبینم. افسار اسب را کشیدم و به عقب برگشتم اما از او خبری نبود. از اسب پایین پریدم به دنبالش به این سو آن سو دویدم اما اثری از او دیده نمیشد. خودش بود. میدانم خودش بود. من نادان بودم که او را نشناختم. حالا دیگر امام زمانم رفته بود. [ جمعه 29 بهمن1389 ] [ 7:54 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
استاد بزرگوار حضرت آیتالله حاج آقا حسن صافی اصفهانی قدّسسره داستانی را نقل می کردند که بسیار شنیدنی و عبرت آموز است: در کربلای معلّا یکی از علما که به علوم غریبه آگاهی داشته است، تصمیم میگیرد که به وسیله علم جفر خود را به امام عصر (سلاماللهعلیه) برساند. در نتیجه در داخل یکی ازغرفه های صحن امام حسین (سلاماللهعلیه) به محاسبات این علم میپردازد. پاسخی که دریافت میدارد این بوده است که امام داخل صحن با پیرمردی قفلساز در حال صحبت هستند و گل میگویند و گل میشنوند. تردید میکند مبادا فلان قسمت از برنامه را اشتباه کرده باشم. بار دوم و سوم نیز حساب میکند و نتیجه همان میشود. در این هنگام عزم خود را بر دیدار جزم میکند که هر چه بادا باد. میبیند آری امام (علیهالسلام) در همان زاویة صحن که به وسیله آن علم درک کرده است، با آن مرد قفلساز مشغول گفتگو هستند. چون میبیند که آقا در حال خداحافظی هستند، رو به امام به سرعت حرکت میکند. امام (علیهالسلام) از آن پیرمرد خداحافظی کرده و رو به سوی ایشان میآیند. و وقتی با او رودررو قرار می گیرند، میفرمایند: «فلانی تو هم مثل این پیر مرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم» و از کنارش میگذرند. این عالم میگوید: همان وقت به سراغ این پیرمرد قفلساز رفتم تا او و رفتار و روحیاتش را شناسایی کنم. از او پرسیدم: این آقایی که با ایشان صحبت داشتی، که بود؟ در پاسخ گفت: تا آن جا که می دانم آقا سیدمهدی، فرزند مرحوم آقا سیدحسن، هستند که پدرشان هم به رحمت خداوند رفته است. از نوع جواب او به زودی متوجه شدم که آقا خود را به او معرفی کردهاند، ولی این بنده خدا متوجه نشده است که ایشان امامعصر (سلاماللهعلیه) هستند. نزدیک بود او را از حقیقت امر آگاه سازم، ولی به خود آمدم که اگر این کار صلاح این بندة خدا بود، خود آقا به او توجه میدادند. ازحالات آقا و زمان آشنایی او با آقا و غیره پرسیدم... دقت کردم ببینم که این پیرمرد چه ویژگی خاصی دارد که امام مرا به آن دعوت فرمودهاند: عاقبت دریافتم که در کنار تقید ایشان به مسائل شرعی و کسب حلال؛ بارزترین ویژگی اخلاقی او این است که سخت به قول و قرارش با مردم پایبند است و اگر میگوید قفل شما فلان موقع آماده است، آن را حتماً سر وقت و شاید زودتر آماده کرده است.1 مراعات ظرافتهای اخلاقی بیتردید در تکامل انسان سالک، نقشی جدی و اساسی دارد. چنانچه سهلانگاری در امور اخلاقی نیز تنزلآور و دورکننده از مقام قرب الهی است. [ جمعه 29 بهمن1389 ] [ 7:44 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
شهید ثالث، قاضی نورالله شوشتری(ره) می فرماید: [ جمعه 29 بهمن1389 ] [ 7:35 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
بار الها ! آن روی نیکو و چهره ی درخشان را به ما بنما که چشم اهل عالم مشتاق دیدار اوست و برای آرامش دل های ما به ظهورش تعجیل بفرما که مخالفان بعید دانند و ما ظهورش را نزدیک میدانيم! اللهم اكشف هذه الغمه عن هذه الامه بظهوره عجل لنا ظهوره انهم يرونه بعيدا ونراه قريبا برحمتك يا ارحم الراحمين!
[ شنبه 23 بهمن1389 ] [ 7:57 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
داني كه چرا چوب قسمتش شود آتش؟ بي حرمتي اش برلب ودندان حسين است داني كه چرا آب فرات هست گل آلود؟ شرمندگيش ازلب عطشان حسين است داني كه چرا خانه حق گشته سيه پوش؟ زيرا كه خدا نيز عزا دار حسين است [ سه شنبه 5 بهمن1389 ] [ 9:40 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
شكوفا شدنتان مبارك! السلام عليك يا محمد بن علي ايها الباقر يابن رسول الله السلام عليك يا موسي بن جعفرايها الكاظم يابن رسول الله [ یکشنبه 19 دی1389 ] [ 12:15 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
چه غريبانه پرپرشدن لاله هارا ديدي وخون دل خوردي! لعن الله قاتليك يا حسين [ سه شنبه 14 دی1389 ] [ 8:33 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
[ پنجشنبه 9 دی1389 ] [ 9:58 AM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
بازباران با ترانه...... ميخورد بربام خانه ...... يادم آرد كربلا را دشت پر شور و بلا را.......گردش يك ظهرغمگين......گرم وخونين لرزش طفلان نالان ......زيرتيغ ونيزه هارا......باصداي گريه هاي كودكانه وندرين صحراي سوزان......ميدود طفلي سه ساله......پرزه ناله دلشكسته .....پاي خسته...... باز باران....قطره قطره ،ميچكد ازچوب محمل، خاكهاي چادر زينب به آرامي شود گل....... بازباران بامحرم...... [ سه شنبه 7 دی1389 ] [ 4:35 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
چه انتظار عجيبي....
تو بين منتظران عزيزمن چه غريبي! عجيب تر كه چه آسان... نبودنت شده عادت چه كودكانه سپرديم دل ... به بازي قسمت،چه بي خيال نشستيم! چه كوششي؟ چه وفايي؟ فقط نشسته ايم وگفته ايم:
ادامه مطلب [ سه شنبه 7 دی1389 ] [ 4:20 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
امان ازهجربي پايان مهدي غروب جمعه وهجران مهدي امان ازآن زماني كه بيفتد بروي نامه ام چشمان مهدي دلش ميگيردوباچشم گريان بگويد اين هم ازياران مهدي! ادامه مطلب [ سه شنبه 7 دی1389 ] [ 4:10 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
شايد دليل دوري ات از روزگارما
درديست كهنه روي دلت،يادگارما غفلت تمام باورمان را گرفته است باچشمهاي خيس تويي غصه دارما هي جمعه حمعه ميرسد امانميرسي شايد كه دل گرفته اي ازانتظار ما
ادامه مطلب [ سه شنبه 7 دی1389 ] [ 4:3 PM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
[ جمعه 3 دی1389 ] [ 2:1 AM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
عصریک جمعه ی دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چراعشق به انسان نرسیدست چرا آب به گلدان نرسیدست وهنوزم که هنوزاست غم عشق به پایان نرسیدست بگوحافظ دل خسته زشیراز بیایدبنویسدکه چرایوسف گمگشته به کنعان نرسیدست وچراکلبه احزان به گلستان نرسیدست عصراین جمعه ی دلگیر وجودتو کناردل هربیدل دل خسته شود حس تو کجایی
گل نرگس
[ جمعه 3 دی1389 ] [ 1:24 AM ] [ بنده اي ازبندگان خدا ]
|
|